پنج دقیقه بیشتر

مقاله بعدی را بخوانید:

"قرن امروز ما"

مقاله قبلی را بخوانید:

"سیب و دختر"

پنج دقیقه بیشتر

درعمومی | بدون دیدگاه

زنی در کنار مردی بر روی نیمکت پارک در کنار زمین بازی نشست و اشاره کرد :”پسری که لباس قرمز پوشیده و داره از سرسره پایی می آید پسر منه” . مرد پاسخ داد:”پسر خوبی به نظر می رسه”مرد ادامه داد “اون دختره منه که سوار دوچرخه در حال بازی کردنه “. مرد دخترش را صدا زد :”دخترم الان وقت رفتنه”
دختر پاسخ داد :”پدر خواهش می کنم پنج دقیقه دیگه خواهش می کنم ”
مرد سری تکان داد . دختر نیز به بازی کردن ادامه داد . دقایق سپری گشت و پدر مجددا دخترک را صدا کرد :”وقت رفتنه”
دختر پاسخ داد :”خواهش می کنم پنج دقیقه دیگر فرصت بده تا بازی کنم”
پدر لبخندی زد و گفت :” بسیار خوب”
زن گفت :” شما پدر صبوری هستید”
پدر لبخندی زد و گفت :”پسر بزرگم سال پیش در یک تصادف  در حالی که با دوچرخه بازی می کرد کشته شد . من نتونستم وقتم با او سپری کنم و به او فرصت بازی ندادم اما الان می خواهم به دخترم فرصت بدم تا پنج دقیقه دیگه هم بازی کنه و نمی خواهم اشتباهاتم را دوباره تکرار کنم

پس بهتر پنج دقیقه از وقتمون را بیشتر به کسایی که دوستشون داریم اهدا کنیم تا فردا دیگه حسرت وقتهای از دست رفته را نخوریم
پس پنج دقیقه بیشتر بمون…

پاسخ دهید

تگ های مجاز

<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

آخرین دیدگاه‌ها
بایگانی موضوعی
آمار بازديد
Simple Slideshow