بایگانی برای ماه دی ۱۳۸۵

پسربچه و پیرمرد

یکشنبه ۳ دی ۱۳۸۵

پسربچه گفت: «بعضی وقتها قاشق از دستم می‌افتد.»
پیرمرد گفت: «منم گاهی اوقات قاشق از دستم می‌افتد.»
پسربچه با صدای آهسته گفت: «شلوارم را خیس می‌کنم.»
پیرمرد خندید و گفت: «منم شلوارم را خیس می‌کنم.»
پسربچه گفت: «خیلی وقتها گریه می‌کنم.»
پیرمرد گفت: «منم گریه می‌کنم.»
پسربچه گفت: «بدتر از همه اینکه بزرگترها توجهی به من نمی‌کنند.»
در این هنگام گرمای دست [...]

اطلاعات

سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۸۵

بچه که بودم جزو اولین کسانی بودیم که تلفن داشتیم. اون موقعها بیشتر همسایه‌هامون تلفن نداشتند. اون تلفن دیواری با جعبۀ بلوط رو دیواره پلۀ پایینی کاملاً یادمه. گوشی تلفن همیشه برق می‌زد. حتی شمارۀ ۱۰۵ رو هم کاملاً یادمه. خیلی کوچکتر از اون بودم که قدم به تلفن برسه ولی هر موقعی که مادرم [...]

هفت گناهی …

یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۵

هفت گناهی که بخشودنی نیستند
عنوان میدان مرکزی شهر نورنبرگ آلمان . عکسی که دوست عزیزم آقای باقری ازطریق ایمیل برایم ارسال کرده اند البته کیفیت عکس بالا بود سعی کردم برای لود شدن بهتر کوچکش کنم .

یک روز زمستانی

یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۸۵

امروز اولین روز زمستانی البته اونم از نوع پربرفش توی اراک بود روزهای قبلی برف چست و چابکی اومده بود و اما برف امروز و دیشب اساسی زمین رو سفید پوش کرد . راستش بعضی اوقات که مزایا و معایب بارش برف را با هم مقایسه می کنم می بینم معایبش از مزایاش بیشتر ، [...]

خدایا…

جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵

پروردگارا … در جان من آزادگی ،در روح من بی نیازی بگذار ،در قلبم اطمینان ، در کارهایم یک رنگی ، در چشمم نور، و در دینم روشن بینی