داستان عشق و دیوانگی

مقاله بعدی را بخوانید:

"ایمان"

مقاله قبلی را بخوانید:

"داستان اسطیری عشق"

داستان عشق و دیوانگی

درعمومی | 13 دیدگاه

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک
ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک….. دو…..سه …
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،…… هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند!

13 نظر "داستان عشق و دیوانگی"

  • فرناز

    • 22 فروردین 1387, 19:28

    salam aliii bood matn
    khaste nabashiii
    be manam sar bezaniiiiid
    khoshHal msham
    khosh bashin
    khodaNEGAHDAr

    [پاسخ]

  • پسر عشقکده

    • 8 تیر 1388, 15:10

    سلام
    عالی بود

    [پاسخ]

  • شیرینه فرهاد

    • 21 آذر 1388, 9:55

    خیلی قشنگه واقعا همینه0

    [پاسخ]

  • مونا

    • 23 آذر 1388, 8:59

    خیلی قشنگ بود
    کاش آدما قدر هر چیزو تا موقعی که دارن بدونن نه اینکه بعدش بخوان حسرت نداشتنش و بخورن

    [پاسخ]

  • asal

    • 19 دی 1388, 22:08

    عالی بود خیلی قشنگ بود

    [پاسخ]

  • love

    • 24 بهمن 1388, 15:31

    mitonam begam aliiiiiiii bod

    [پاسخ]

  • maaaaaa

    • 17 اسفند 1388, 10:05

    kheili ziba bod o ostademon ghashangtar gofte bod

    [پاسخ]

  • گل رز

    • 31 فروردین 1389, 22:22

    خیلی عالی و لطیف بود. ولی قشنگ تر شو شنیده بودم.

    [پاسخ]

  • miti

    • 4 اردیبهشت 1389, 21:08

    واقعا عالی بود.استادمون خیلی قشنگ تر تعریف کرد

    [پاسخ]

  • mohamad hasan

    • 8 اردیبهشت 1389, 10:02

    salam,omidvaram ke hale hamatoon khoob bashe.in dastano ba in ke chandir bar khoondam vali bazam delam mikhad bekhoonamesho be tamame doostam ham dadamesh ke bekhoonan,vaghean Aliiiiiii bood,soltane sms hastam age kari dashtiin khoshhal misham betoonam komaketoon konam.abiyebikaran_4444@yahoo.com

    [پاسخ]

  • مریم

    • 4 خرداد 1389, 9:16

    من قبلاً این داستانو خونده بودم، بهش ایمان دارم. ممنون ازتون

    [پاسخ]

  • الی

    • 3 خرداد 1392, 21:09

    عالی بود عالی عالی

    [پاسخ]

  • الی

    • 3 خرداد 1392, 21:10

    خیلی خوشم اومد

    [پاسخ]

پاسخ دهید

تگ های مجاز

<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

آخرین دیدگاه‌ها
بایگانی موضوعی
آمار بازديد
Simple Slideshow