فرشته و بهشت

مقاله بعدی را بخوانید:

"بیست و پنج سنت"

مقاله قبلی را بخوانید:

"نقش استانداردها در زندگی شما"

فرشته و بهشت

درعمومی | 2 دیدگاه

او فرا موش کرد
او تصمیمش را گرفته بود .پیش خدا رفت و گفت :
خدایا ، می خواهم زمین را از نزدیک ببینم . اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه . دلم بی تاب تجربه ای زمینی است .
خداوند در خواستش را پذیرفت .
او گفت : تا بازگردم ، بالهایم را اینجا می سپارم ؛ این بالها در زمین چندان به کارم نمی آید . خداوند بالهای او را بر روی پشته ای از بالهای دیگر گذاشت و گفت : بالهایت را به امانت نگه می دارم ، اما بترس که خاک زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمین دامنگیر است .
گفت : باز می گردم ، حتما باز می گردم . این قولی است که او به خداوند داد .
اوبه زمین آمد و از دیدن آنهمه فرشته ی بی بال تعجب کرد . او هر که را که می دید ، به یاد می آورد . زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود . اما نمی دانست چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بالهایشان به بهشت بر نمی گردند.
روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد . و روزی رسید که او دیگر چیزی از آن گذشته دور و زیبا به باد نمی آورد ؛ نه بالش را و نه قولش را .
فرشته فراموش کرد . فرشته در زمین ماند . فرشته هرگز به بهشت بر نگشت .

fre.jpg

2 نظر "فرشته و بهشت"

  • willywonka

    • 25 آبان 1385, 20:03

    سلام لینک سایت شما اضافه شد
    بی زحمت به ما هم یه لینک بزن

    [پاسخ]

  • willywonka

    • 26 آبان 1385, 14:19

    دمت گرم

    [پاسخ]

پاسخ دهید

تگ های مجاز

<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

آخرین دیدگاه‌ها
بایگانی موضوعی
آمار بازديد
Simple Slideshow