بایگانی برای ماه مرداد ۱۳۸۵

به پایان رسیدیم نکردیم آغاز

شنبه ۷ مرداد ۱۳۸۵

ببخشای بر ما ای روشنگر عشق ، بر ما ببخشای . اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست . اگر روی فرق صنوبر نشان فلق نیست . اگر صبح را به مهمانی کوچه دعوت نکرده ایم . نسیم صبحگاهی گیاهی را در زلف خود فکنده است و تا دشت بیقراریش می کشاند و ما [...]

مردان بزرگ سخنان بزرگ

جمعه ۶ مرداد ۱۳۸۵

هر انسانی خودش را از هر چیز کمتر می شناسد و خود شناسی برای انسان کاری بسیار دشوار است .سیسرون شناخته ترین چیز یعنی انسان برای انسان ناشناخته ترین چیزهاست . بدنهای ما باغهای هستند که مغز و اراده های ما باغبانهای آنهایند یا آنها را بی حاصل نگه دارید و یا با سعی و [...]

Love…

چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵

Love is like the seeds of life To root is full of pain and strife But to grow it’s like a great Oak tree Straight and strong for eternity Love is what I offer you Steadfast, calm and oh, so true Love is life between two who shares A life between two who really cares [...]

نصیحت لقمان به فرزند

چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۵

دو چیز را همواره فراموش مکن : اول خدا و دوم مرگ را دو چیز را همواره فراموش کن : اول نیکی که به کسی می کنی و دوم بدی که کسی به تو می کند و چهار چیز را در خود نگهدار : اول وارد مجلسی شدی زبان را دوم بر سر سفره ای نشسته [...]

Eyes & Tears

دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۵

There was a blind girl who hated herself because of being blind. She hated everyone except her boyfriend. One day, the girl said that if she could only see the world, she would marry her boyfriend. One lucky day, someone donated a pair of eyes to her! Then she saw everything including her boyfriend…. Her [...]

یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۵

در روزگار بی کسی جز سایه ام کس نیست یارم آن هم ندارد طاقت شبهای تارم ……

قفس

یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۵

در زندگی آموختم که کار خلاف فایده ای ندارد حتی اگر با مهارت انجام شود . و آینده چیزی نیست که انسان به ارث برد بلکه چیزی است که خود می سازد چه بسا انسانی که با عدم کنترل بر هوا و هوس یا ذره ای خشم زندگی خود و خانواده اش را تباه می [...]

پیرمرد و خزان

یکشنبه ۱ مرداد ۱۳۸۵

پیرمردی هر روز بر روی صندلی ، روبروی خانه ای قدیمی ، زیر سایه درختی تنومند ، تنها مونس روز های پیریش. با عصای چوبی که برآن تکیه می زد . مونس روزهای دلتنگی پیرمرد درخت بود و صدای جوی آبی که می گذشت از آن نزدیکی ها … عابرانی که به پیرمرد سلام می [...]

سه پند از شیطان

چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵

شیطان به حضور حضرت موسی آمد و گفت : آیا می خواهی به تو هزار و سه پند دهم ؟ موسی گفت : آنچه تو می دانی من بیشتر می دانم و نیازی به پند تو ندارم . در همین حال جبرئیل وارد شد و عرض کرد : ای موسی خداوند می فرماید هزار پند [...]

مادر روزت مبارک

یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۵