بایگانی برای ماه آبان ۱۳۸۵

ساروق

یکشنبه ۷ آبان ۱۳۸۵

او سواد خواندن و نوشتن نداشت و در اثر کارهای نیک مورد لطف خدا قرار گرفت و حافظ کل قرآن شد . روزی که از سر کار برمیگشت جلوی امام زاده هفتاد و دو تن با دو جوان بسیار زیبا برخورد می کند که به او می گوید بیا به زیارت برویم و محمد کاظم [...]

ای که گفتی هیچ مشکل….

یکشنبه ۷ آبان ۱۳۸۵

ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد همچنان دشوار نیست
خلق را بیدار باید بود از آب چشم من
وین عجب کان وقت می گریم که کس بیدار نیست
نوک مژگانم به سرخی بر بیاض روی زرد
قصه دل می نویسد حاجت گفتار نیست
بی دلان را عیب کردم لاجرم بی دل شدم
آن گنه را [...]

خوابی دیدم

جمعه ۵ آبان ۱۳۸۵

خوابی دیدم
خواب دیدم در ساحل با خداوند قدم می زنم
بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگیم برق زد
در هر صحنه دو جفت جای پا دیدم
یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد
به پشت سر و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.
متوجه شدم که چندین بار در [...]

یادی از فروغ

سه شنبه ۲ آبان ۱۳۸۵

با من بیا
با من بیا
با من به آن ستاره بیا
به آن ستاره ای که هزاران هزار سال
از انجماد خاک ومقیاسهای پوچ زمین دور است
و هیچکس در آنجا از روشنی نمی ترسد
با من بیا
من ناتوانم از گفتن
زیرا که : دوستت میدارم.

عشق

یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۵

عشق واقعی مانند یک داستان ، زیبا و بی پایان