هدیه

۲۰ اسفند ۱۳۸۵

۱- محبت به مردم بیانگر نصف عقل است.

۲- دعای خوبان، غم غروب جمعه را از دل می برد. خدا کند که بیایی یا مهدی

۳- موت فی عز خیر من حیات فی ذل. مردن با عزت و شرافت از حیات با ذلت بهتر است.

۴- از رسیدن است که می بالی، از کوشیدن است که می آموزی، از رفتن است که پیروز باز می گردی، هر چند هر رفتنی رسیدن نیست، اما برای رسیدن راهی جز رفتن نیست.

۵- آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند. پس بی نظیر باش…

روزانه ها

۶ اسفند ۱۳۸۵

با توجه به اهمیت انتشار مطالب در اینترنت و جهت اطلاع دوستان از انتشار مطالب جدید، لینک برخی از مطالب منتشر شده در سایت ها و وبلاگها در قسمت پیوندهای روزانه ی وبلاگ آورده میشود. انتخاب آنها قاعده خاصی ندارد و نشانه تایید مطالب نیست. هدف ایجاد امکان “یستمعون القول فیتبعون احسنه” می باشد. قضاوت در درستی یا نادرستی مطالب با خواننده گرامی است. سعی بر این است که (درصورت وجود) به نقطه نظرات موافق و مخالف در مورد یک موضوع لینک داده شود.

پی نوشت: بدلیل کمبود وقت، کار بر روی روزانه ها متوقف شد!

انسان….

۴ اسفند ۱۳۸۵

سپاس و ستایش شایسته پروردگاری است که جمیع گویندگان توانایی مدح و ثنایش را ندارند و شمارشگران عاجز از شمارش نعمتها و بخشش های اویند و کوشندگان از توانایی ادای حق نعمتش بی بهره . آفریدگاری که نهایتی برای صفتش نیست و مقید به صفتی ثابت نمی گردد و برایش زمانی تعیین شده نیست . ازلی و ابدی بوده و مدت ندارد مخلقوقات را به نیروی خود خلق نمود و از روی رحمت بادها را پراکنده ساخت و زمین ها را به کوهها استوار گردانید . خلق را آفرید بی آنکه اندیشه و فکری مادی در خلق آن به کار برد . اشیا را از نیستی به هستی آورد به وقت خودش و هستی را از نیستی پدیدار نمود . جوهای بی انتها را شکافت و پیرامون آن را بازگردانید . آب را بر پشت بادی تند هموار نمود و باد را فرمان داد تا آب را از هر طرف بازگرداند . باد دیگر خلق نمود و آن را عقیم گردانیدتا در کنار حرکت موج ها باشد و آن را به حرکت آورد و موجب بر هم زدن موج ها گردید و امواج را برانگیزاند.آسمانها را به زیور ستارگان و تابش نورها اراست و در آن چراغهای درخشان خورشید و ماه قرار داد که در حرکتند. آسمانهای بلند را گشاده نمود و به هر گونه از فرشتگان آکنده ساخت . برخی در حال سجود و عده در رکوع و عده ای ایستاده در تسبیح.
و اینک انسان را آفرید . پس از آفرینش جهان و آسمان و زمین . آینه تجلی خود بر روی زمین و از جنس روحش . انسانی دارای اندیشه در تصرف اشیا . به رنگهایی گوناگون همانند سپیدی استخوان و سرخی خون و سیاهی شبه … حالات را در انسان پدیدار ساخت . غم و پریشانی ، خواب و بیداری ، سیری و گرسنگی از جنس مرد و زن، امانتش از فرشتگان بازستاند و دستور به تعظیم به انسان داد . انسان …انسان …انسان

ایستگاه

۲۸ بهمن ۱۳۸۵

همگی در ضمیر ناخودآگاه خود رویای ساده‌ای را پنهان کرده‌ایم. در این رویا خود را در سفری طولانی با قطار به‌دور قاره‌ها می‌بینیم. از پنجره این قطار به بیرون می‌نگریم و صحنۀ عبور اتوموبیل‌ها از بزرگراه‌ها، دست تکان دادن کودکان در تقاطع‌ها، چریدن گاوها در تپه‌های دوردست، رقص دود کارخانه‌ها، ردیف‌های ذرت و گندم، دشت‌ها و دره‌ها، کوه‌ها و تپه‌ها، نیم‌چهر شهرها و روستاها را نظاره‌گریم.
اما مهمترین چیزی که ذهنمان را به خود مشغول کرده است مقصد نهایی است. اینکه بالاخره روزی به ایستگاه نهایی خواهیم رسید. گروه موزیک برایمان خواهد نواخت و پرچم‌ها برایمان تکان داده خواهد شد. زمانی که به آنجا برسیم، رویاهایمان همه واقعیت خواهند یافت و تکه‌های زندگی‌مان همچون پازلی کنار یکدیگر قرار خواهند گرفت. چقدر بی‌تابی می‌کنیم و دائماً در سالن قطار قدم می‌زنیم و لعنت می‌فرستیم به تمام لحظاتی که تلف می‌شوند و منتظر می‌مانیم، منتظر مقصد.
بانگ برمی‌داریم که: «اگه به ایستگاه برسم»، «اگه ۱۸ ساله بشم»، «اگه ماکسیما بخرم»، «اگه آخرین پسرم رو به دانشگاه بفرستم»، «اگه قسط خانه را تمام کنم»، «اگه ترفیع بگیرم»، «اگه بازنشسته بشم، دیگه برای همیشه شاد خواهم زیست!»

دیر یا زود، باید باور کنیم که هیچ ایستگاه وجود ندارد، هیچ مکانی وجود ندارد که بخواهیم به آنجا برسیم و تمام شود. آنچه به‌واقع مایۀ خوشی زندگی است خود مسافرت است. ایستگاه، رویایی بیش نیست. این ایستگاه دائماً از ما دور می‌شود.
«لذت از لحظه» شعار خوبی است مخصوصاً اگر با این آیۀ انجیل همراه شود: «این روزی است که پروردگار خلق کرده است؛ ما باید شادی کنیم و در آن شاد باشیم.» سختی‌های امروز نیست که انسان را دیوانه می‌کند، بلکه افسوس‌های دیروز و هراس از فرداست که انسان را از پا درمی‌آورد. افسوس و هراس، دو سارقی هستند که امروز را از ما می‌ربایند.
پس دست از قدم زدن در راهروها و شمردن کیلومترها بردار. به جای آن، بیشتر در ساحل قدم بزن، بیشتر بستنی بخور، پابرهنه بیشتر راه برو، در رودخانه‌های بیشتری شنا کن، غروب آفتاب‌های بیشتری را نظاره کن، بیشتر بخند، کمتر گریه کن. زندگی ادامه دارد و نمی‌ایستد تا ما به ایستگاه برسیم.

رابرت جی. هاستینگ

نقش‌هایمان در زندگی

۲۰ بهمن ۱۳۸۵

هر موقع از دست روزگار به ستوه می‌آیم، لحظه‌ای تامل می‌کنم و جیمی کوچولو را به یاد می‌آورم. جیمی خیلی دوست داشت نقشی در تئاتر مدرسه بگیرد. مادرش به من گفت که جیمی کوچولو خیلی امیدواره که نقشی به او بدهند و می‌ترسید که نکند او را انتخاب نکنند. روزی که قرار بود نقش‌ها را اعلام کنند همراه مادر جیمی به مدرسه رفتم. جیمی دوان‌دوان به سوی مادرش آمد. چشمانش از غرور و اشتیاق برق می‌زد. فریاد زد: «حدس بزن چی شد؟» و سپس همان جمله‌ای را گفت که چونان درسی در خاطر من حک شد: «من نقش کسی را گرفتم که کف می‌زند و هورا می‌کشد.»

قیمت عشق حقیقی

۱۷ بهمن ۱۳۸۵

کودک داستان ما عصر یک روز قلم و کاغذ به دست وارد آشپزخانه شد. مادر داشت شام را آماده می‌کرد. بعد از اینکه مادر کارش را تمام کرد و دستانش را خشک کرد نوشته‌های کاغذش را چنین خواند:
به‌خاطر زدن علف‌های باغچه ۵ دلار
به‌خاطر تمیز کردن اتاقم ۱ دلار
به‌خاطر رفتن به خرید ۵۰ سنت
به‌خاطر نگهداری از برادر کوچکترم زمانی که خانه نبودید ۲۵ سنت
به‌خاطر بیرون بردن آشغال‌ها ۱ دلار
به‌خاطر گرفتن نمرات خوب در مدرسه ۵ دلار
به‌خاطر تمیز کردن حیاط و جمع‌آوری برگ‌ها ۲ دلار
جمعاً ۱۴ دلار و ۷۵ سنت
مادرش نگاهی به بچه‌اش انداخت. ای کاش می‌توانستم افکاری را که در ذهن کودک سوسو می‌زد ببینم. مادر قلم را از او گرفت و پشت کاغذ شروع کردن به نوشتن چیزهایی:
به‌خاطر نه ماه حمل تو زمانی‌که داشتی در درون من بزرگ می‌شدی رایگان
به‌خاطر تمام شب‌هایی که کنارت بیدار نشستم، پرستاریت کردم و برایت دعا کردم رایگان
به‌خاطر تمام زمان‌های بدقلقی‌ات و تمام اشک‌هایی که در طول سالیان به‌خاطر تو ریختم رایگان
وقتی همۀ اینها را جمع کنی، قیمت عشق من رایگان
به‌خاطر تمام شب‌هایی که دلهره داشتم و تمام نگرانی‌هایی که در آینده خواهم داشت رایگان
به‌خاطر اسباب‌بازی‌ها، لباس‌ها و حتی فین کردنت رایگان
و وقتی همه را جمع کنی، قیمت عشق حقیقی رایگان
خب، وقتی پسر داستان ما نوشته‌های مادرش را می‌خواند، اشک بسیار بزرگی از چشمانش سرازیر شد، صاف توی چشمان مادرش نگاه کرد و گفت: «ماما، شک ندارم که عاشقتم.» بعد، قلم را برداشت و با حروف درشت نوشت: «کاملاً پرداخت شد.»

نوشته: ام. آدامز

دعوت به همه جور همکاری

۱۱ بهمن ۱۳۸۵

بنام خدا

سلام خدمت همه کسانی که ما را از درون پنجره های فایرفاکس و دیگر براوزرها در همه ساعات شبانه روز و از همه نقاط دنیا می بینند. به تو که الآن مقابل این جعبه جادویی هستی و سلام ما را به دوستان و آشنایانت هم میرسانی. از همه دوستان می خواهم که بر ما منت گذاشته و دعوت ما را بپذیرند.

دعوت می کنم بخصوص از کسانی که تا کنون اقدام به وبلاگنویسی نکرده اند و همچنین از نویسندگان وبلاگهای موجود برای همکاری در نوشتن در راستای اعتلای نام و آوازه ایران سربلند و ایرانی آزاده. ما زنده ایم چون مینویسیم.
دعوت مرا گروهی دیگر از دوستان نیز باید پذیرا باشند که لینک وبلاگهای گروهی مشابه و سایر لینکهای مفید را به ما معرفی خواهند کرد.
و آخرین دعوتنامه برای عزیزانی است که ایده می دهند، کمک فنی می کنند و هر کمک دیگری که ممکن است به ذهن شما رسیده باشد و ما آنرا ندانیم.

ناگفته نمی گذارم که این وبلاگ هیچ هدف مالی را دنبال نمی کند و به هیچ عنوان بدنبال کسب درآمد نیست

ستارۀ دریایی

۲۰ دی ۱۳۸۵

همۀ ما این ضرب‌المثل را شنیدیم که: «با یک گل بهار نمی‌شه.» اما آیا واقعاً به این ضرب‌المثل اعتقاد دارید یا اینکه با من موافقید که هر گلی بویی دارد و هر گلی به‌تنهایی نماد بهار است؟ پیشنهاد می‌کنم قبل از پاسخ، داستان زیر را به‌دقت بخوانید.

یکی از دوستانم تعریف می‌کرد یکبار که در یکی از سواحل متروکۀ مکزیک قدم می‌زده است از دور مردی را دیده است که دائم خم می‌شود، چیزی را برمی‌دارد و آن را به سمت دریا پرت می‌کند. با نزدیک شدنش متوجه شده بود که یکی از بومیان محلی است. دوستم وقتی که به او نزدیک شده بود با تعجب متوجه شده بود که ستاره دریایی برمی‌دارد و به دریا پرت می‌کند. این ستاره‌های دریایی با پایین رفتن جزرومد در ساحل جا می‌ماندند. دوستم هاج و واج مانده بود. به مرد نزدیک شده بود و گفته بود: «عصر به خیر. نمی‌فهمم دارید چه کار می‌کنید؟»

«این ستاره‌های دریایی رو به اقیانوس برمی‌گردونم. می‌بینی که آب پایین رفته و اینها تو ساحل موندن. اگر این کارو نکنم، خفه می‌شن و می‌میرن.»

«فهمیدم ولی موضوع اینه که هزاران هزار از این ستاره‌های دریایی تو ساحل ریخته. فکر نمی‌کنم بتونی همۀ اونا را به دریا برگردونی. تازه این اتفاق در صدها ساحل دنیا می‌افته. می‌فهمی که! نمی‌تونه با این کارت، وضع رو عوض کنی!»

مرد محلی لبخندی زده بود، خم شده بود و ستارۀ دریایی دیگری را برداشته بود و آن را به سمت دریا انداخته بود. بعد جواب داده بود: «واسه این یکی، وضع عوض شد!»

پسربچه و پیرمرد

۳ دی ۱۳۸۵
پسربچه گفت: «بعضی وقتها قاشق از دستم می‌افتد.»
پیرمرد گفت: «منم گاهی اوقات قاشق از دستم می‌افتد.»
پسربچه با صدای آهسته گفت: «شلوارم را خیس می‌کنم.»
پیرمرد خندید و گفت: «منم شلوارم را خیس می‌کنم.»
پسربچه گفت: «خیلی وقتها گریه می‌کنم.»
پیرمرد گفت: «منم گریه می‌کنم.»
پسربچه گفت: «بدتر از همه اینکه بزرگترها توجهی به من نمی‌کنند.»
در این هنگام گرمای دست چروکیده‌ای را احساس کرد و شنید که پیرمرد می‌گوید: «می‌فهمم چه می‌گویی.»
اثر: Shel Silverstein

اطلاعات

۲۱ آذر ۱۳۸۵

بچه که بودم جزو اولین کسانی بودیم که تلفن داشتیم. اون موقعها بیشتر همسایه‌هامون تلفن نداشتند. اون تلفن دیواری با جعبۀ بلوط رو دیواره پلۀ پایینی کاملاً یادمه. گوشی تلفن همیشه برق می‌زد. حتی شمارۀ ۱۰۵ رو هم کاملاً یادمه. خیلی کوچکتر از اون بودم که قدم به تلفن برسه ولی هر موقعی که مادرم باهاش صحبت می‌کرد با علاقۀ شدید گوش می‌دادم. یه بار مامان منو بلند کرد تا با بابام که سر کار بود صحبت کنم. حیرت‌انگیز بود!

بعد از مدت‌ها فهمیدم که جایی توی تلفن یه آدم عجیبی زندگی می‌کنه که اسمش «اطلاعاته». جالب اینجا بود که این خانمه چیزی نبود که ندونه. مامان شمارۀ همه رو ازش می‌پرسید؛ وقتی ساعت خونه خراب شد، خانم «اطلاعات» بلافاصله گفت که ساعت چنده. اولین باری که شانس اینو پیدا کردم که با این جن توی تلفن صحبت کنم وقتی بود که مادرم خونۀ همسایه ادامه مطلب »