بایگانی برای ماه بهمن ۱۳۸۵

ایستگاه

شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۸۵

همگی در ضمیر ناخودآگاه خود رویای ساده‌ای را پنهان کرده‌ایم. در این رویا خود را در سفری طولانی با قطار به‌دور قاره‌ها می‌بینیم. از پنجره این قطار به بیرون می‌نگریم و صحنۀ عبور اتوموبیل‌ها از بزرگراه‌ها، دست تکان دادن کودکان در تقاطع‌ها، چریدن گاوها در تپه‌های دوردست، رقص دود کارخانه‌ها، ردیف‌های ذرت و گندم، دشت‌ها [...]

نقش‌هایمان در زندگی

جمعه ۲۰ بهمن ۱۳۸۵

هر موقع از دست روزگار به ستوه می‌آیم، لحظه‌ای تامل می‌کنم و جیمی کوچولو را به یاد می‌آورم. جیمی خیلی دوست داشت نقشی در تئاتر مدرسه بگیرد. مادرش به من گفت که جیمی کوچولو خیلی امیدواره که نقشی به او بدهند و می‌ترسید که نکند او را انتخاب نکنند. روزی که قرار بود نقش‌ها را [...]

قیمت عشق حقیقی

سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵

کودک داستان ما عصر یک روز قلم و کاغذ به دست وارد آشپزخانه شد. مادر داشت شام را آماده می‌کرد. بعد از اینکه مادر کارش را تمام کرد و دستانش را خشک کرد نوشته‌های کاغذش را چنین خواند:
به‌خاطر زدن علف‌های باغچه [...]

دعوت به همه جور همکاری

چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۵

بنام خدا
سلام خدمت همه کسانی که ما را از درون پنجره های فایرفاکس و دیگر براوزرها در همه ساعات شبانه روز و از همه نقاط دنیا می بینند. به تو که الآن مقابل این جعبه جادویی هستی و سلام ما را به دوستان و آشنایانت هم میرسانی. از همه دوستان می خواهم [...]