<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>گروه لاگ &#187; داستان</title>
	<atom:link href="http://grlog.midinternet.com/category/%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://grlog.midinternet.com</link>
	<description>راه انداز وبلاگنویسی با وردپرس</description>
	<lastBuildDate>Mon, 16 May 2011 09:49:49 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=</generator>
		<item>
		<title>نقش‌هایمان در زندگی</title>
		<link>http://grlog.midinternet.com/34</link>
		<comments>http://grlog.midinternet.com/34#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Feb 2007 21:14:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majid</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/archives/34</guid>
		<description><![CDATA[هر موقع از دست روزگار به ستوه می‌آیم، لحظه‌ای تامل می‌کنم و جیمی کوچولو را به یاد می‌آورم. جیمی خیلی دوست داشت نقشی در تئاتر مدرسه بگیرد. مادرش به من گفت که جیمی کوچولو خیلی امیدواره که نقشی به او بدهند و می‌ترسید که نکند او را انتخاب نکنند. روزی که قرار بود نقش‌ها را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هر موقع از دست روزگار به ستوه می‌آیم، لحظه‌ای تامل می‌کنم و جیمی کوچولو را به یاد می‌آورم. جیمی خیلی دوست داشت نقشی در تئاتر مدرسه بگیرد. مادرش به من گفت که جیمی کوچولو خیلی امیدواره که نقشی به او بدهند و می‌ترسید که نکند او را انتخاب نکنند. روزی که قرار بود نقش‌ها را اعلام کنند همراه مادر جیمی به مدرسه رفتم. جیمی دوان‌دوان به سوی مادرش آمد. چشمانش از غرور و اشتیاق برق می‌زد. فریاد زد: «حدس بزن چی شد؟» و سپس همان جمله‌ای را گفت که چونان درسی در خاطر من حک شد: «من نقش کسی را گرفتم که کف می‌زند و هورا می‌کشد.»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://grlog.midinternet.com/34/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قیمت عشق حقیقی</title>
		<link>http://grlog.midinternet.com/504</link>
		<comments>http://grlog.midinternet.com/504#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Feb 2007 09:06:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majid</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/?p=504</guid>
		<description><![CDATA[کودک داستان ما عصر یک روز قلم و کاغذ به دست وارد آشپزخانه شد. مادر داشت شام را آماده می‌کرد. بعد از اینکه مادر کارش را تمام کرد و دستانش را خشک کرد نوشته‌های کاغذش را چنین خواند: به‌خاطر زدن علف‌های باغچه ۵ دلار به‌خاطر تمیز کردن اتاقم ۱ دلار به‌خاطر رفتن به خرید ۵۰ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کودک داستان ما عصر یک روز قلم و کاغذ به دست وارد آشپزخانه شد. مادر داشت شام را آماده می‌کرد. بعد از اینکه مادر کارش را تمام کرد و دستانش را خشک کرد نوشته‌های کاغذش را چنین خواند:<br />
به‌خاطر زدن علف‌های باغچه                        ۵ دلار<br />
به‌خاطر تمیز کردن اتاقم                        ۱ دلار<br />
به‌خاطر رفتن به خرید                            ۵۰ سنت<br />
به‌خاطر نگهداری از برادر کوچکترم زمانی که خانه نبودید        ۲۵ سنت<br />
به‌خاطر بیرون بردن آشغال‌ها                        ۱ دلار<br />
به‌خاطر گرفتن نمرات خوب در مدرسه                    ۵ دلار<br />
به‌خاطر تمیز کردن حیاط و جمع‌آوری برگ‌ها                ۲ دلار<br />
جمعاً                                ۱۴ دلار و ۷۵ سنت<br />
مادرش نگاهی به بچه‌اش انداخت. ای کاش می‌توانستم افکاری را که در ذهن کودک سوسو می‌زد ببینم. مادر قلم را از او گرفت و پشت کاغذ شروع کردن به نوشتن چیزهایی:<br />
به‌خاطر نه ماه حمل تو زمانی‌که داشتی در درون من بزرگ می‌شدی                رایگان<br />
به‌خاطر تمام شب‌هایی که کنارت بیدار نشستم، پرستاریت کردم و برایت دعا کردم            رایگان<br />
به‌خاطر تمام زمان‌های بدقلقی‌ات و تمام اشک‌هایی که در طول سالیان به‌خاطر تو ریختم        رایگان<br />
وقتی همۀ اینها را جمع کنی، قیمت عشق من                            رایگان<br />
به‌خاطر تمام شب‌هایی که دلهره داشتم و تمام نگرانی‌هایی که در آینده خواهم داشت        رایگان<br />
به‌خاطر اسباب‌بازی‌ها، لباس‌ها و حتی فین کردنت                        رایگان<br />
و وقتی همه را جمع کنی، قیمت عشق حقیقی                            رایگان<br />
خب، وقتی پسر داستان ما نوشته‌های مادرش را می‌خواند، اشک بسیار بزرگی از چشمانش سرازیر شد، صاف توی چشمان مادرش نگاه کرد و گفت: «ماما، شک ندارم که عاشقتم.» بعد، قلم را برداشت و با حروف درشت نوشت: «کاملاً پرداخت شد.»</p>
<p align="left">نوشته: ام. آدامز</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://grlog.midinternet.com/504/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ستارۀ دریایی</title>
		<link>http://grlog.midinternet.com/22</link>
		<comments>http://grlog.midinternet.com/22#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 10 Jan 2007 04:51:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majid</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/archives/22</guid>
		<description><![CDATA[همۀ ما این ضرب‌المثل را شنیدیم که: «با یک گل بهار نمی‌شه.» اما آیا واقعاً به این ضرب‌المثل اعتقاد دارید یا اینکه با من موافقید که هر گلی بویی دارد و هر گلی به‌تنهایی نماد بهار است؟ پیشنهاد می‌کنم قبل از پاسخ، داستان زیر را به‌دقت بخوانید. یکی از دوستانم تعریف می‌کرد یکبار که در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>همۀ ما این ضرب‌المثل را شنیدیم که: «با یک گل بهار نمی‌شه.» اما آیا واقعاً به این ضرب‌المثل اعتقاد دارید یا اینکه با من موافقید که هر گلی بویی دارد و هر گلی به‌تنهایی نماد بهار است؟ پیشنهاد می‌کنم قبل از پاسخ، داستان زیر را به‌دقت بخوانید.</p>
<p>یکی از دوستانم تعریف می‌کرد یکبار که در یکی از سواحل متروکۀ مکزیک قدم می‌زده است از دور مردی را دیده است که دائم خم می‌شود، چیزی را برمی‌دارد و آن را به سمت دریا پرت می‌کند. با نزدیک شدنش متوجه شده بود که یکی از بومیان محلی است. دوستم وقتی که به او نزدیک شده بود با تعجب متوجه شده بود که ستاره دریایی برمی‌دارد و به دریا پرت می‌کند. این ستاره‌های دریایی با پایین رفتن جزرومد در ساحل جا می‌ماندند. دوستم هاج و واج مانده بود. به مرد نزدیک شده بود و گفته بود: «عصر به خیر. نمی‌فهمم دارید چه کار می‌کنید؟»</p>
<p>«این ستاره‌های دریایی رو به اقیانوس برمی‌گردونم. می‌بینی که آب پایین رفته و اینها تو ساحل موندن. اگر این کارو نکنم، خفه می‌شن و می‌میرن.»</p>
<p>«فهمیدم ولی موضوع اینه که هزاران هزار از این ستاره‌های دریایی تو ساحل ریخته. فکر نمی‌کنم بتونی همۀ اونا را به دریا برگردونی. تازه این اتفاق در صدها ساحل دنیا می‌افته. می‌فهمی که! نمی‌تونه با این کارت، وضع رو عوض کنی!»</p>
<p>مرد محلی لبخندی زده بود، خم شده بود و ستارۀ دریایی دیگری را برداشته بود و آن را به سمت دریا انداخته بود. بعد جواب داده بود: «واسه این یکی، وضع عوض شد!»</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://grlog.midinternet.com/22/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پسربچه و پیرمرد</title>
		<link>http://grlog.midinternet.com/21</link>
		<comments>http://grlog.midinternet.com/21#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 Dec 2006 04:59:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majid</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/archives/21</guid>
		<description><![CDATA[پسربچه گفت: «بعضی وقتها قاشق از دستم می‌افتد.» پیرمرد گفت: «منم گاهی اوقات قاشق از دستم می‌افتد.» پسربچه با صدای آهسته گفت: «شلوارم را خیس می‌کنم.» پیرمرد خندید و گفت: «منم شلوارم را خیس می‌کنم.» پسربچه گفت: «خیلی وقتها گریه می‌کنم.» پیرمرد گفت: «منم گریه می‌کنم.» پسربچه گفت: «بدتر از همه اینکه بزرگترها توجهی به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div align="right" dir="rtl">پسربچه گفت: «بعضی وقتها قاشق از دستم می‌افتد.»<br />
پیرمرد گفت: «منم گاهی اوقات قاشق از دستم می‌افتد.»<br />
پسربچه با صدای آهسته گفت: «شلوارم را خیس می‌کنم.»<br />
پیرمرد خندید و گفت: «منم شلوارم را خیس می‌کنم.»<br />
پسربچه گفت: «خیلی وقتها گریه می‌کنم.»<br />
پیرمرد گفت: «منم گریه می‌کنم.»<br />
پسربچه گفت: «بدتر از همه اینکه بزرگترها توجهی به من نمی‌کنند.»<br />
در این هنگام گرمای دست چروکیده‌ای را احساس کرد و شنید که پیرمرد می‌گوید: «می‌فهمم چه می‌گویی.»</div>
<div align="left" dir="rtl">اثر: Shel Silverstein</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://grlog.midinternet.com/21/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اطلاعات</title>
		<link>http://grlog.midinternet.com/20</link>
		<comments>http://grlog.midinternet.com/20#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Dec 2006 05:01:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majid</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/archives/20</guid>
		<description><![CDATA[بچه که بودم جزو اولین کسانی بودیم که تلفن داشتیم. اون موقعها بیشتر همسایه‌هامون تلفن نداشتند. اون تلفن دیواری با جعبۀ بلوط رو دیواره پلۀ پایینی کاملاً یادمه. گوشی تلفن همیشه برق می‌زد. حتی شمارۀ ۱۰۵ رو هم کاملاً یادمه. خیلی کوچکتر از اون بودم که قدم به تلفن برسه ولی هر موقعی که مادرم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بچه که بودم جزو اولین کسانی بودیم که تلفن داشتیم. اون موقعها بیشتر همسایه‌هامون تلفن نداشتند. اون تلفن دیواری با جعبۀ بلوط رو دیواره پلۀ پایینی کاملاً یادمه. گوشی تلفن همیشه برق می‌زد. حتی شمارۀ ۱۰۵ رو هم کاملاً یادمه. خیلی کوچکتر از اون بودم که قدم به تلفن برسه ولی هر موقعی که مادرم باهاش صحبت می‌کرد با علاقۀ شدید گوش می‌دادم. یه بار مامان منو بلند کرد تا با بابام که سر کار بود صحبت کنم. حیرت‌انگیز بود!</p>
<p>بعد از مدت‌ها فهمیدم که جایی توی تلفن یه آدم عجیبی زندگی می‌کنه که اسمش «اطلاعاته». جالب اینجا بود که این خانمه چیزی نبود که ندونه. مامان شمارۀ همه رو ازش می‌پرسید؛ وقتی ساعت خونه خراب شد، خانم «اطلاعات» بلافاصله گفت که ساعت چنده. اولین باری که شانس اینو پیدا کردم که با این جن توی تلفن صحبت کنم وقتی بود که مادرم خونۀ همسایه <span id="more-20"></span>رفته بود. اون روز داشتم با جعبه ابزار بازی می‌کردم که یک دفعه با چکش کوبیدم به انگشتم. انگشتم به شدت درد می‌کرد. یه کم گریه کردم اما دیدم گریه کردن فایده‌ای نداره چون که کسی خونه نبود که دلش به حالم بسوزه. دور اتاق می‌چرخیدم و انگشتم هی زوک زوک می‌کرد تا اینکه به راه‌پله رسیدم. تلفن! بلافاصله سراغ زیرپایی توی اتاق پذیرایی رفتم و اونو کشان‌کشان پای تلفن آوردم. رفتم بالا، گوشی رو برداشتم و کنار گوشم گرفتم. توی دهنی گوشی که بالای سرم بود گفتم: «اطلاعات لطفاً».</p>
<p>چند بار روی جای گوشی ضربه زدم تا اینکه صدای نرم و ملایمی تو گوشم حرف زد: «اطلاعات» با ناله گفتم «انگشتم درد می‌کنه» حالا که دیگه یک نفر بود که صدام بشنوه، اشک‌ها یکی یکی پایین می‌اومدند.</p>
<p>سوال شد: «مامانت خونه نیست؟»</p>
<p>دیگه داشتم زار زار گریه می‌کردم. گفتم: «به جز خودم کسی خونه نیست.»</p>
<p>«خونریزی هم داره؟»</p>
<p>گفتم: «نه. با چکش بهش زدم و حالا درد می‌کنه.»</p>
<p>خانمه پرسید: «می‌تونی یخدون رو باز کنی؟» گفتم که می‌تونم.</p>
<p>گفت: «یه تیکه یخ بردار و بزار رو انگشتت تا دیگه درد نکنه. وقتی هم که می‌خواهی یخ رو از یخ‌دون برداری مواظب باش. دیگه گریه هم نکن. حالا دردش آروم می‌شه.»</p>
<p>بعد از اون اتفاق، برای هر چیزی می‌رفتم سراغ اطلاعات. تو درس جغرافی ازش کمک خواستم و اون گفت که فیلادلفیا کجاست و رودخونۀ آمازون کجاست. آمازون همون رودخونۀ رویاهای من بود که می‌خواستم وقتی بزرگ شدم برم و اونجا کشف کنم. اون تو ریاضی کمکم می‌کرد و بهم گفت که بچه سموری که روز قبلش تو پارک گرفته بودم میوه و آجیل می‌خوره.</p>
<p>تا اینکه روز به اون روزی رسید که قناری خونم افتاد و مرد. رفتم سراغ اطلاعات و ماجرا را براش تعریف کردم. اون گوش کرد و همون حرفهایی رو زد که بزرگترا می‌گن تا بچه‌ها رو آروم کنند. اما من آروم نشدم: چرا پرنده‌ها که اینقدر قشنگ می‌خونند و همه رو شاد می‌کنند باید بمیرند و کف قفس مثل یه تپه پر بیافتند زمین؟</p>
<p>باید دلواپسی عمیقمو احساس کرده باشه که خیلی آروم گفت: «پل، یادت باشه که دنیاهای دیگه‌ای هم هست که پرنده‌ها باید اونجا هم بخونند.»</p>
<p>اینو که گفت یه جورایی آروم شدم.</p>
<p>روز بعدش رفتم سراغ تلفن. صدایی که دیگه برام آشنا بود گفت: «اطلاعات».</p>
<p>پرسیدم: «تعمیر چه جوری نوشته می‌شه؟»</p>
<p>«تعمیر کردن چیزی؟ ت ـ ع ـ م ـ ی ـ ر»</p>
<p>همون لحظه خواهرم که خیلی بدجنس بود و همش می‌خواست منو بترسونه با فریاد «یاااااااااااااااا» از رو پله‌ها پرید روم. گوشی به دست از رو چارپایه افتادم زمین و با همۀ سیم‌هاش اونو از جاش کندم. هر دومون ترسیدیم. اطلاعات دیگه تو تلفن نبود و می‌ترسیدم نکنه بهش صدمه‌ای زده باشیم.</p>
<p>چند دقیقه بعد یک مردی اومد تو ایوون و همینطور که گوشی را از دستم می‌گرفت گفت: «تعمیرکار تلفنم. داشتم چند خونه اون طرف‌تر کار می‌کردم که اپراتور گفت ممکنه این خط مشکل داشته باشه. چی شده؟»</p>
<p>ماجرا رو بهش گفتم.</p>
<p>مرده جعبۀ تلفن رو باز کرد و گفت: «یکی دو دقیقۀ دیگه درست می‌شه.» وقتی تلفن رو باز کرد انبوهی از سیم‌ها و حلقه‌های توش پیدا شد. یه کم رو سیم گوشی کار کرد و بعد همه چیز را با یک پیچ‌گوشتی کوچیک بست. بعدش گوشی رو یه کم این ور و اون ورش کرد و بعد با تلفن صحبت کرد: «سلام. پیتر هستم. همه چیز تو شمارۀ ۱۰۵ درست شد. خواهر پسره ترسونددش و اونم گوشی را از جاش کنده.»</p>
<p>گوشی را سر جاش گذاشت، لبخندی به من زد، دستی به سرم کشید و رفت.</p>
<p>همه این اتفاقات تو شهر کوچیکی تو شمال غرب آمریکا افتاد. وقتی نه ساله شدم رفتیم بوستون و من شدیداً دلم واسه معلمم تنگ شده بود. اطلاعات به اون تلفن چوبی قدیمی تعلق داشت و من هیچ موقع حتی فکرش هم نمی‌کردم که بخوام با تلفن بزرگ کنار میز کوچولوی توی هال حرف بزنم.</p>
<p>حتی وقتی نوجوان شده بودم هم هیچ موقع خاطرات آن صحبت‌های بچگانه دست از سرم برنمی‌داشت؛ اغلب موقع تردید و سردرگمی تصور اینکه اطلاعات رو دارم که راه درستو بهم نشون بده باعث می‌شد آروم بشم و احساس امنیت بکنم. امروز می‌فهمم که اپراتور چقدر صبور، فهیم و مهربان بود که وقتشو واسه یک بچۀ کوچولو تلف می‌کرد.</p>
<p>چند سال بعد داشتم می‌رفتم دانشگاه که هواپیما تو سیاتل زمین نشست. نیم ساعت وقت داشتم با خواهرم که اونجا زندگی می‌کرد صحبت کنم. حدود یک ربع باهاش صحبت کردم. بعد ناخودآگاه تلفن اپراتور شهر سابقمونو گرفتم و گفتم: «اطلاعات».</p>
<p>با شگفتی همون صدای آروم و ملایم رو شنیدم که گفت: «اطلاعات.»</p>
<p>هیچ برنامه‌ای برای این تماس نداشتم اما باز ناخودآگاه گفتم: «می‌شه لطفاً بهم بگید تعمیر چه جوری نوشته می‌شه؟»</p>
<p>اپراتور یه دفعه مکثی طولانی کرد. سپس گفت: «فکر کنم انگشتت دیگه باید درست شده باشه.»</p>
<p>خندیدم: «پس واقعاً خودتی. شک دارم بدونی تمام اون زمان‌ها چقدر برام اهمیت داشتی؟ …»</p>
<p>گفت: «شک دارم بدونی تو چقدر برام اهمیت داشتی؟ من بچه نداشتم و عادت داشتم منتظر تماس‌های تو باشم. احمقانه است، نه؟»</p>
<p>به‌نظرم احمقانه نیومد اما بهش نگفتم. بلکه از اینکه چقدر تو این سال‌ها به فکرش بودم بهش گفتم و پرسیدم می‌تونم آخر ترم که می‌یام دیدن خواهرم باهاش تماس بگیرم.</p>
<p>«حتماً. تماس بگیر و بگو می‌خوام با سالی صحبت کنم.»</p>
<p>گفتم: «خداحافظ سالی.» خیلی برام عجیب بود که اطلاعات اسم داشته باشه. «اگر بچه سموری دست کسی دیدم بهش می‌گم میوه و آجیل بهش بده.»</p>
<p>گفت: «همین کارو بکن. آرزو می‌کنم همین روزها وقت داشته باشی تا بری آمازون رو کشف کنی. خب، خداحافظ.»</p>
<p>سه ماه بعد یه بار دیگه مسیرم به فرودگاه سیاتل خورد. صدای دیگه‌ای پاسخ داد «اطلاعات» و من ازش سراغ سالی رو گرفتم.</p>
<p>«دوستش هستید؟»</p>
<p>گفتم: «بله، یه دوست قدیمی.»</p>
<p>«متاسفانه خبر بدی براتون دارم. سالی تو چند سال گذشته پاره‌وقت کار می‌کرد چون مریض بود. پنج هفته پیش هم فوت کرد.» اما قبل از اینکه تلفن رو قطع کنم گفت: «لطفاً چند لحظه صبر کنید. گفتید اسمتون ویلیارد بود؟»</p>
<p>«بله.»</p>
<p>«خب، سالی پیغامی برات گذاشته. اونو نوشتم.»</p>
<p>با اینکه تقریباً می‌دونستم پیغامش چیه، باز پرسیدم: «پیغامش چی بود؟»</p>
<p>«همینجاست. بزارید براتون بخونم ـ بهش بگو هنوز معتقدم دنیاهای دیگه‌ای هست که اونجا باید بخونند. خودش متوجه منظورم می‌شه.»</p>
<p>تشکر کردم و گوشی رو سر جاش گذاشتم. می‌دونستم منظور سالی چیه.</p>
<p align="left">نوشته: پل ویلیارد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://grlog.midinternet.com/20/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بیست و پنج سنت</title>
		<link>http://grlog.midinternet.com/14</link>
		<comments>http://grlog.midinternet.com/14#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 19 Nov 2006 17:03:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>majid</dc:creator>
				<category><![CDATA[پست شروع]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.midinternet.com/archives/14</guid>
		<description><![CDATA[با سلام اولین پستم رو با یه داستان کوتاه شروع می کنم. در نظر دارم گاهی اوقات بعضی داستانهای کوتاه جالب و دلنشین را ترجمه کنم. امیدوارم مورد توجه خوانندگان قرار بگیره… در دورانی که بستنی ساندی ارزان بود، پسر ۱۰ ساله‌ای برای خوردن بستنی وارد کافی‌شاپ هتلی شد. پیشخدمت لیوان آبی جلوی او گذاشت. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">با سلام<br />
اولین پستم رو با یه داستان کوتاه شروع می کنم. در نظر دارم گاهی اوقات بعضی داستانهای کوتاه جالب و دلنشین را ترجمه کنم. امیدوارم مورد توجه خوانندگان قرار بگیره…<br />
در دورانی که بستنی ساندی ارزان بود، پسر ۱۰ ساله‌ای برای خوردن بستنی وارد کافی‌شاپ هتلی شد. پیشخدمت لیوان آبی جلوی او گذاشت. پسربچه پرسید: «بستنی ساندی چنده؟»<br />
پیشخدمت جواب داد: «پنجاه سنت.»<br />
پسربچه دستش را از جیب خارج کرد و سکه‌هایش را شمرد. بعد پرسید: «بستنی ساده چنده؟»<br />
مشتری‌های دیگر منتظر سرویس بودند. به‌همین‌خاطر پیشخدمت با بی‌حوصلگی و عجله جواب داد: «سی و پنج سنت.»<br />
پسربچه بار دیگر سکه‌ها را شمرد و گفت: «لطفاً بستنی ساده برام بیارید.»<br />
پیشخدمت بستنی را آورد، صورتحساب را کنار بستنی گذاشت و رفت. پسربچه بستنی را خورد و پول را به صندوقدار داد و رفت. وقتی پیشخدمت برگشت، با چشمان گریان و سرشار از ندامت، کنار میز خشک شده بود. پسربچه کنار ظرف خالی، بیست و پنج سنت گذاشته بود که انعام او بود.
</p>
<p align="left">برگرفته از The Best of Bits &amp; Pieces</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://grlog.midinternet.com/14/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

