بایگانی برای موضوع "داستان"

نقش‌هایمان در زندگی

جمعه 20 بهمن 1385

هر موقع از دست روزگار به ستوه می‌آیم، لحظه‌ای تامل می‌کنم و جیمی کوچولو را به یاد می‌آورم. جیمی خیلی دوست داشت نقشی در تئاتر مدرسه بگیرد. مادرش به من گفت که جیمی کوچولو خیلی امیدواره که نقشی به او بدهند و می‌ترسید که نکند او را انتخاب نکنند. روزی که قرار بود نقش‌ها را […]

قیمت عشق حقیقی

سه شنبه 17 بهمن 1385

کودک داستان ما عصر یک روز قلم و کاغذ به دست وارد آشپزخانه شد. مادر داشت شام را آماده می‌کرد. بعد از اینکه مادر کارش را تمام کرد و دستانش را خشک کرد نوشته‌های کاغذش را چنین خواند: به‌خاطر زدن علف‌های باغچه ۵ دلار به‌خاطر تمیز کردن اتاقم ۱ دلار به‌خاطر رفتن به خرید ۵۰ […]

ستارۀ دریایی

چهارشنبه 20 دی 1385

همۀ ما این ضرب‌المثل را شنیدیم که: «با یک گل بهار نمی‌شه.» اما آیا واقعاً به این ضرب‌المثل اعتقاد دارید یا اینکه با من موافقید که هر گلی بویی دارد و هر گلی به‌تنهایی نماد بهار است؟ پیشنهاد می‌کنم قبل از پاسخ، داستان زیر را به‌دقت بخوانید. یکی از دوستانم تعریف می‌کرد یکبار که در […]

پسربچه و پیرمرد

یکشنبه 3 دی 1385

پسربچه گفت: «بعضی وقتها قاشق از دستم می‌افتد.» پیرمرد گفت: «منم گاهی اوقات قاشق از دستم می‌افتد.» پسربچه با صدای آهسته گفت: «شلوارم را خیس می‌کنم.» پیرمرد خندید و گفت: «منم شلوارم را خیس می‌کنم.» پسربچه گفت: «خیلی وقتها گریه می‌کنم.» پیرمرد گفت: «منم گریه می‌کنم.» پسربچه گفت: «بدتر از همه اینکه بزرگترها توجهی به […]

اطلاعات

سه شنبه 21 آذر 1385

بچه که بودم جزو اولین کسانی بودیم که تلفن داشتیم. اون موقعها بیشتر همسایه‌هامون تلفن نداشتند. اون تلفن دیواری با جعبۀ بلوط رو دیواره پلۀ پایینی کاملاً یادمه. گوشی تلفن همیشه برق می‌زد. حتی شمارۀ ۱۰۵ رو هم کاملاً یادمه. خیلی کوچکتر از اون بودم که قدم به تلفن برسه ولی هر موقعی که مادرم […]

بیست و پنج سنت

یکشنبه 28 آبان 1385

با سلام اولین پستم رو با یه داستان کوتاه شروع می کنم. در نظر دارم گاهي اوقات بعضي داستانهاي كوتاه جالب و دلنشين را ترجمه كنم. امیدوارم مورد توجه خوانندگان قرار بگیره… در دوراني که بستني ساندي ارزان بود، پسر ۱۰ ساله‌اي براي خوردن بستني وارد کافي‌شاپ هتلي شد. پيشخدمت ليوان آبي جلوي او گذاشت. […]