پسربچه و پیرمرد

مقاله بعدی را بخوانید:

"ستارۀ دریایی"

مقاله قبلی را بخوانید:

"اطلاعات"

پسربچه و پیرمرد

درداستان | بدون دیدگاه

پسربچه گفت: «بعضی وقتها قاشق از دستم می‌افتد.»
پیرمرد گفت: «منم گاهی اوقات قاشق از دستم می‌افتد.»
پسربچه با صدای آهسته گفت: «شلوارم را خیس می‌کنم.»
پیرمرد خندید و گفت: «منم شلوارم را خیس می‌کنم.»
پسربچه گفت: «خیلی وقتها گریه می‌کنم.»
پیرمرد گفت: «منم گریه می‌کنم.»
پسربچه گفت: «بدتر از همه اینکه بزرگترها توجهی به من نمی‌کنند.»
در این هنگام گرمای دست چروکیده‌ای را احساس کرد و شنید که پیرمرد می‌گوید: «می‌فهمم چه می‌گویی.»
اثر: Shel Silverstein

پاسخ دهید

تگ های مجاز

<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

آخرین دیدگاه‌ها
بایگانی موضوعی
آمار بازديد
Simple Slideshow